ژورنال دنیای نفیــــــــــس

کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

دانستنی های مادرانه

اگر کودک شما سرماخورده و آب ریزش از بینی دارد، بینی او را با دستمال کاغذی پاک نکنید چون بسیار خشک و دردناک می شود به جای آن از یک تکه پنبه استفاده کنید.                                                 - برای آن که کودک نوپای شما درهای کابینت را باز نکند، دستگیره ها را با کش لاستیکی به هم ببندید.     - برای نرم نگهداشتن شورتهای لاستیکی بچه ها، آنها را با گلسیرین چرب کنید...
8 اسفند 1390

آماده سازی کودک اول برای به دنیا آمدن فرزند دوم

    همیشه وقتی می خواهیم به کسی خبری از یک اتفاق یا واقعه ای بدهیم اگر آن اتفاق کمی هم غیر منتظره برای طرف مقابل باشد بهتر می بینیم که با تجزیه وتحلیلها و پیش درآمدهایی فرد را آماده سازیم تا برخورد راحت تری در برابر آن واقعه داشته باشد. در این مقوله طرف مقابل ما برای اتفاقی که برایش نه چندان جالب و زیباست یک کودک در ۴ تا ۷ یا ۸ سالگی است،فرق نمی کند در هر کدام از این سنها که باشد راههایی برای آگاهی و آماده سازی این کودک وجود دارد که می تواند پس از به دنیا آمدن فرزند دوم بسیار در روابط این دو فرزند مؤثر بوده ونتیجه ی مطلوب و دلخواه شما را به همراه داشته باشد. ۱-ما بزرگترها همیشه فکر می کنیم که برای آماده سازی فرزند ...
23 دی 1390

عيد همگي مبارك

بفرماييد دهنتون رو شيرين كنيد و دعوت ميكنم اين تصاوير زيبا رو هم ببينيد. من كه خيلي لذت بردم! پارک بهشت العین امارات رکورد تعداد گلدان های موجود در یک پارک را شکست! Bhaveet. R. Chudasama� ...
15 آبان 1390

بابا جان فقط پنج دقيقه ، باشه ؟

بابا جان فقط پنج دقيقه ، باشه ؟     در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه ميكردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي­رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي مي­كرد اشاره كرد . مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامي وقت رفتن است .   سامي كه دلش نمي­آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه . باشه ؟ مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را ...
15 آبان 1390

وقتي تنهاشدم تازه فهميدم قصه ي مادربزرگم راست بود هميشه يکي بوديکي نبود!!

مادرم! سجده ي عشقت چه زيبا بود آن روز! آيا در آن روز مرا ياد کردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   يادش بخير بچگيا؟ تا مامان و بابا سجده ميرفتن ميپريديم رو کولشون و فکرميکرديم برنده شديم ولي نميدونستيم اونا بالا نميان که ارتباطشون با خدا قطع نشه!!!!!!!!!!   ...
6 آبان 1390

مادر...

   گويند من آن جنين كه مادر              از خون جگر بدو غذا داد   تا زنده ام آورد به دنيا           جان كند و به مرگ خود رضا داد هم با دم مرگ خود دم مرگ       صبرم به مصيبت و عزا داد من هرچه بكوشمش به احسان      هرگز نتوانمش سزا داد جز فضل خدا كه خواهد او را            با جنت جاودان جزا داد  استاد شهریار ...
6 آبان 1390

فرشته ای به نام مادر...

  کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:......... کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من...
6 آبان 1390

بدون عنوان

با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم  ...  اووه !! معذرت میخوام... من هم معذرت میخوام  , دقت نکردم  ...   ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه ,خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم   اما در خانه با آنهایی كه دوستشان داریم چطور رفتار می كنیم  كمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام كنارم ایستاد همینكه برگشتم به اوخوردم وتقریبا" انداختمش با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه برو كنار" قلب کوچکش شکست و رفت نفهمیدم كه چقدر تند حرف زدم  وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گ...
6 آبان 1390

بیسکویت سوخته!

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت...   زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. ...
6 آبان 1390